لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:21  توسط الی
|
منتظر اتوبوس بودم که دیدم یه موتوری جلو ایستگاه تعادلش را از دست داد و به قولی کله پا شد، و از آنجایی که می تونست رو پا بلند شه مردم کمکش کردن و بردنش زیر سایه درخت و موتورش را هم کنار خیابون بردن، پسر موتور سوار به خانوادش و همچنین اورژانس زنگ زد.
آمبولانس رسید و معاینش کردن و درهمین حین خانوادش هم رسیدن ، موتور سوار به داخل آمبولانس برده شد و یکی از خواهرهاش هم کلاه ایمنی برادرش را سر کرد و به همراه دیگر اعضای خانواده که با ماشین آمده بودند امبولانس حامل پسر موتور سوار را تا بیمارستان همراهی کردند.
تازه راه افتاده بودند که ۱۰ دقیقه انتظار برای آمدن اتوبوس تمام شد و من سوار شدم و رفتم!!!! تو اتوبوس داشتم تو ذهنم تداعی می کردم اگر این اتفاق تو ایران افتاده بود چه جوری می شد نوشتنش.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:30  توسط الی
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:23  توسط الی
|
به محض اینکه چشمهامو باز کردم ، گشتم دنبال ساعت و اینکه ایران الان ساعت چنده، ساعت ایران از ۴ گذشته بود ، دلم گرفت، یعنی تموم شده ؟؟ شاید هم این جوری براشون بهتر باشه! این دنیای کثیف چی داره اما به هر حال اونها هم ارزوهایی دارن وگرنه برای زنده موندن تلاش نمی کردن ، و رفتم سراغ کامپیوتر ، نفس راحتی کشیدم ! یک ماه دیگه فرصت برای صلح و سازش. دعا می کنم این بار نتیجه بده و دلم گرفت که چقدر سخته ادم دوبار مرگ را ببینه اما زنده بمونه، این از مردن سخت تره و باز برای زنده موندنشون دعا می کنم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:49  توسط الی
|
پسر بچه ای بود که اخلاق خوشی نداشت. پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شود باید یک میخ به دیوار بکوبد.
روز اول پسر بچه ۳۷ میخ به دیوار کوبید. طی چند هفته بعد، همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند، تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر می شد . او فهمید که مهار کردن عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخها بر دیوار است ... .
او این نکته را به پدرش گفت و پدر هم پیشنهاد کرد که از این به بعد، هر روز که می تواند عصبانیتش را مهار کند، یکی از میخها را از دیوار بیرون درآورد.
روزها گذشت و پسربچه سرانجام توانست به پدرش بگوید که تمام میخها را از دیوار بیرون آورده است. پدر دست پسربچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت:"پسرم! تو کار خوبی انجام دادی . اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار دیگر هرگز مثل گذشته اش نمی شود. وقتی تو هنگام عصبانیت حرفهای بدی می زنی ، آن حرفها هم چنین آثاری به جای می گذارند . تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری. اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد، آن زخم سرجایش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است."
"ناشناس"
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:51  توسط الی
|
شعر : پوريا گلمحمدي
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:36  توسط الی
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:34  توسط الی
|
پ.ن: زیان در مقوله محبت نه از جنبه اقتصادی بلکه از این لحاظ که برخی نه که جنبه ندارند باعث می شن ادم از کرده خودش پشیمون شه همین و دیگر هیچ !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:32  توسط الی
|
دیشب بعد از مدتها موقع خوابیدن چشمم به ماه افتاد ؛ هاله زیبایی داشت، منو به روزهای گذشته برد؛ زمانی که شاید هنوز ۱۰ سالگی برام معنی بزرگ شدن داشت، شبها همیشه خیره می شدم به ماه ، انقدر که احساس می کردم خیلی نزدیکم بهش و نبض حیات ماه رو احساس می کنم، دیشب مثل همون موقع ها انقدر خیره شدم به ماه تا نزدیک دیدمش احساس کردم پیرتر شده ، پاشدم خودم را تو آینه نگاه کردم ، دیدم خودم هم پیر شدم .
اون هم مثل من غمگین بود، حتی احساس کردم بیشتر از من ، اون از اون بالا خیلی چیزهایی رو می دید که من نمی دیدم ، کاش می تونستیم با هم حرف بزنیم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:35  توسط الی
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:35  توسط الی
|
در آسانسور باز شد اول بوی خوشی آمد و سپس پنج تا گل پسر ژل به سر خوشتیپ مالایی، یکی مدام گره کراواتشو صاف و صوف می کرد و یکی دوتاشون موهای سیخ سیخیشونی وارسی می کردن ، رسیده بودیم طبقه هم کف که ناگهان چشمم به پاهاشون روشن شد!! همگی دمپایی های ابری لا انگشتی پاشون بود!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:5  توسط الی
|